سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

























من الغریب الی الحبیب

دشمنی غریبی با حسین بن علی (ع) داشت...

در بازگشت از حج کاروان او و حسین وبن علی(ع) یکی شده بودند.ولی چون دوست نداشت توفقگاهشان یکی باشد دستور داده بود هرجا که حسین بن علی منزل کرد، کاروان ما باید در منزلگاه بعدی توقف کند تا....!

در یک منزل اتفاقی کاروان هردو در کنار هم خیمه زدند....

او نشسته با همسرش.در حال خوردن غذا بودند...

ناگهان صدایی او را متوجه خود کرد.انگار پیکی آمده بود...پرده خیمه را بالا زد...گفت:

حسین بن علی (ع) تو را فراخوانده...زودتر به خیمه او برو!

لقمه از دستش به زمین افتاد.با خود گفت من را با حسین چه کار!

می خواست اعتنایی نکند.همسرش ندا داد:پسر فاطمه احضارت کرده.دلت می آید بی پاسخش بگذاری...

همسرش به هر حیلتی بود راهیش کرد....

او رفت و وارد خیمه حسین بن علی(ع) شد...

ننوشته اند که حضرت به او چه گفت...

اما همینقدر گفته اند که وقتی از خیمه آقا خارج شد دیگه آدم قبلی نبود....

فریاد می زد حسینی شدم....حسینی شدم...

به نزد همسرش رفت و گفت آزادی می توانی بروی...من دیگر کربلایی شدم و باید بمانم...

همسر با معرفتی داشت..نگاه غم انگیزی به او کرد و گفت:من تو را حسینی کردم...آنوقت الان باید بروم...

من هم می مانم و کنیزی زینب را می کنم...

.....

..

"ظهیر بن قین" را نگاه حسین مسحور خود کرد....

حسینی شد،کربلایی ماند!

دشمنی داشت،اما عاقبت عاشق شد،لایق شد........


نوشته شده در شنبه 89/7/17ساعت 9:22 صبح توسط حسین محمدی نظرات ( ) |

 

شب عاشورا بود.

امام حسین(ع) دل تو دلش نبود،انگار منتظر کسی بود.

انگار هفتاد و دو تن تکمیل نشده بودند...

آخرای شب یه عده اومدن..ظاهرا هفتاد و دو نفر تکمیل شد..

سیدالشهدا(ع) یه نفس راحت کشید...

همش فکر می کنم امام حسین چشم به راهمه!

بازم انگار دل تو دلش نیست...

همش انگار میگه:"حسین" یهو نری طرف لشکر یزیدا!

تو مال خودمی...

آخ که این رو میگه چقد ذوق می کنم...من مال امام حسینم!!!

بعد میگه ببین این طرف همه منتظرتن:زینب(س)،رقیه(س)،ابالفضل العباس(ع)،حبیب بن مظاهر(ع) و......

این رو که میگه دلم آشوب میشه...

وای نکنه دیر بشه..نکنه دیر برسم..نکنه کار از کار بگذره...

فکرشم دیونم میکنه.

چقد بده عشقت یه چیزی ازت بخواد و نتونی انجام بدی...

آقا جان!حسین جان...به خدا دست و پام رو دنیا بسته.

آزادم کن...نذار دیر بشه..

به خدا دوست دارم تو خیمه گاه تو باشم...

آقا دعام کن!

آخرای راهه.........


نوشته شده در دوشنبه 89/7/5ساعت 9:40 صبح توسط حسین محمدی نظرات ( ) |


Design By : Pichak