سفارش تبلیغ
صبا

























من الغریب الی الحبیب

تازه از کربلا اومده بود.

گفتم چه خبر از اون ور آب...

یه نگاهی به من کرد یک به یک مکان های زیارتی رو شمرد.

از هرکدوم یه کم تعریف کرد برام.

گفت که سامرا چقد غریب بود.

آه کشید.

از نجف گقت.

گفتم:خب!اصل مطلب رو بگو.

برگشت بهم نگاه کرد.

چشاش پر اشک شده بود.

صداش می لرزید.

داشت میسوخت.

گفت:

هیچ کجا برای من کرب و بلا نمی شود.

همین


نوشته شده در دوشنبه 89/4/28ساعت 5:19 عصر توسط حسین محمدی نظرات ( ) |

تعدادی از کودکان درحال بازی بودند...

پیغمبر از آن کوچه می گذشت...

نزد بچه ها رفت.

کودکی را در اغوش گرفت.

نوازشش میکرد.

دستهایش را می بوسید.

دست بر سرش می کشید.

با نگاه خاصی به او نظر کرد.

پس از مدتی پیامبر برخواست و با همراهانش ادامه مسیر دادند.

همراهان پرسیدند یا رسول الله آن کودک که بود؟

آقا رسول الله با یک برقی خاصی که در چشمانش داشت و محبتی خاصی فرمودند:

او هم بازی حسینم بود.

او همیشه پشت سر حسینم راه می رود.

او به حسین من احترام می گذارد

.

.

او کسی نبود جز حبیب بن مظاهر رحمه الله علیه.

یاحق


نوشته شده در یکشنبه 89/4/27ساعت 4:42 عصر توسط حسین محمدی نظرات ( ) |


Design By : Pichak