سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

























من الغریب الی الحبیب

 

 

چهارشنبه بهم زنگ زد.

یکی از رفقای قدیمی دانشگام بود. چند سالیه رفته حوزه و طلبه شده.

گفت اربعین جایی قول دادی برای مداحی.گفتم نه.چطور مگه؟

گفت من اومدم یه جایی تبلیغ، خواستم اگه بشه تو هم بیای برای مداحی و ...

من هم بدون هیچ توضیح خواستنی قبول کردم. پرسیدم خب حال کجا باید بیام؟

گفت یه جایی نزدیک بوشهر، بندر دیّر! گفتم یا ابالفضل، حالا چطور باید بیام؟

گفت: بلیط رفت و برگشت هواپیما برات اوکی شده، گفتم ما بچه شهرستانیم مینی بوسی چیزی نداره ما باهاش بیایم..خندید و ...

عصر روز قبل اربعین ساعت 4 سوار هواپیما شدم، یک ساعت و نیم دیگه تو عسلویه فرود اومدیم.

رفیقم اومده بود دنبالم، یه جوون جنوبی هم همراش بود. اومد جلو دستم رو بوسید. گفتم این چه کاریه حاجی، رفیقم گفت این رسمشونه. توی احوالپرسی دست هم رو می بوسن!

خیلی سرتون رو درد نیارم، من رو بردن تو حسینیه شون، حسینیه فاطمیون شهر دیّر، همه جوون بودن.

جنوبی ها خیلی خون گرمن.تو کمتر از چند دقیقه همشون باهام رفیق شدن.

بزرگ هیئت یه سیدبزرگوار بود. با یه دشداشه، کلاه و شال سبز دور کمرش...

سی  و پنج شیش سالی شن داشت.اومد دستم رو بوسید و حسابی تحویلمون گرفت.

می گفتن هشت ساله محرم و صفر از قم میاد اینجا. همه مردم براش می میرن. همه فوق العاده زیاد دوسش داشتن.

انسان عجیبی بود. می گفتن یه سالی بعد محرم و صفر وقتی داشت بر می گشت یکی از بچه ها رفته بود خونه و زده بود زیر گریه...گفته بود من

سید رو می خوام. زنگ زده بودن سید از راه برگشته بود و ...

الان اون نوجوون با سید تو قم زندگی می کرد.سید برده بود پیش خودش. کلاس اول دبیرستان بود...

شب اربعین همه رو جمع گرد یه سخنرانی کوچولو کرد.

بعد گفت آقای محمدی بیا میکروفن رو بگیر و بخون سینه بزنیم...

یه ساعتی مجلسمون طول کشید. با صفا بود جلسه.بچه های با صفایی بودن....

فعلا تا همین جا باشه....

بقیش بمونه برا بعد.

یاحق

پ.نوشت: 1. چند روزیه مریض احوالم. توی بندر دیّر هم که بودم حال و احوالم خوش نبود. ولی کلا خوش گذشت.

2. من خیلی بلد نیستم سفرنامه بنویسم. ببخشید دیگه.

 

 


نوشته شده در یکشنبه 90/10/25ساعت 4:7 عصر توسط حسین محمدی نظرات ( ) |


Design By : Pichak